
*ندامت*من تورا ساختم ای ماه برای شب خویشچومُقنَّع*۱ که همی ساخت مه نَخشَب خویشتوجفاکارشدی برمن وتنها ماندمشب من تا به سحررفت بسوز تب خویشعاشقی کار عبث بود چوآزر گشتمبت همی ساخت همی کرد مر او را رب خویشگر که بنمود بتش خورد چنان ابراهیمبشکستی دل مارا به کلام ولب خویشفاش گویم به ره عشق چنینیم کنونمن زره مانده وتو تاخته ای مر کب خویشدرسما نیست مرا اختر وشب بس تیره استگرچه تو یافته ای در دل شب کوکب خویششده مجنون دگر از گفت وشنود تو "حمید"در قیامت بگزم دست بروز وشب خویش********۱)ابوهاشم المقنع دانشم...
ادامه مطلب